ذ



:: درس «ولایت فقیه» علامه مصباح یزدی مطرح شد؛تلاش برای تبیین ولایت فقیه خدمت به حفظ و بقاء اسلام در عالم است


 

خبرگزاری رسا ـ در جریان پیروزی انقلاب اسلامی وحدت در ارکان به دلیل ظهور و بروز ولایت مطلقه فقیه به شکلی که باید در غیبت کبری خود را نشان دهد صورت گرفت و این دلیل پیروزی انقلاب است.



انقلاب اسلامی ایران در شرایطی با رهبری امام خمینی(ره) به پیروزی رسید که پیش از آن حرکت‌ها و نهضت‌های مختلفی مانند نهضت جنگل و نهضت مشروطه با شکست مواجه شده بود، بررسی و مقایسه این نهضت‌ها با انقلاب اسلامی می‌تواند ما را با دلایل پیروزی انقلاب آشنا و نیز در آسیب‌شناسی انقلاب اسلامی کمک کند.
خبرگزاری رسا در آستانه سی‌ودومین سالگرد پیروزی انقلاب اسلامی با برگزاری میزگردی با حضور حجج اسلام نصرالله سخاوتی، عضو هیئت علمی جامعة‌المصطفی العالمیه(ص) و ذبیح الله نعیمیان، عضو هیأت علمی پژوهشگاه اندیشه سیاسی اسلام به مقایسه نهضت مشروطه با انقلاب اسلامی و دلایل شکست مشروطه و پیروزی انقلاب پرداخته است.

در این نشست قصد داریم نقش رهبری در مشروطه و انقلاب اسلامی، شباهت‌ها و تفاوت‌های منش و روش شیخ فضل الله نوری و امام خمینی(ره)، رویکرد مرجعیت شیعه نسبت به مشروطیت و انقلاب اسلامی، بررسی دلایل شکست مشروطه و پیروزی انقلاب اسلامی و نیز چند نظریه انحرافی درباره این دو رویداد بزرگ تاریخ معاصر را بررسی کنیم. در آغاز بحث در خدمت حجت الاسلام سخاوتی به مقایسه این دو نهضت بزرگ خواهیم پرداخت.

حجت الاسلام سخاوتی: من بحثی را با عنوان «همراه با سه نهضت» آماده کرده‌ام که آن را مطرح می‌کنم. منظور از این سه نهضت، نهضت رسول الله(ص)، نهضت مشروطه و انقلاب شکوهمند اسلامی ایران است.
هر انقلابی 3 رکن اصلی دارد که عبارتند از رهبری، ایدئولوژی و مردم. با مقایسه این ارکان در این سه نهضت می‌توان به نقاط ضعف و قوت نهضت‌ها پی‌برد، در خصوص نهضت رسول الله(ص)، شاهد توفیق این نهضت هستیم. در این نهضت در ابتدا طاغوت براندازی می‌شود و ابتدا و انتهای این نهضت پیروزی است لکن بلافاصله پس از رحلت رسول خدا(ص) نهضت دچار مشکلاتی می‌شود. نهضت مشروطه در ابتدا با پیروزی مواجه شد، لکن بلافاصله رو به شکست رفت، دلایل این شکست را با مقایسه نهضت‌ها می‌توان به دست آورد.
در نهضت رسول الله رهبری واحد، ایدئولوژی، اسلام ناب و مردم هم مسلمانان بودند. درنهضت مشروطه این ارکان دوگانه شد، رهبری دوگانه شد در نتیجه ایدئولوژی هم دوگانه و مردم هم دوگانه شدند.
در نهضت مشروطه ابتدا رهبری به دست روحانیت بود لکن روشنفکرهای طرفدار غرب پس از چندی وارد میدان و جلودار نهضت شدند.
روشنفکری در یک سده قبل که بوجود آمد با عنوان «منور الفکری» مطرح شد منور الفکرها جاده صاف کن غرب آن روز یعنی انگلستان بودند. در دهه‌های 20 و 30 و 40 روشنفکران، طرفدار شرق شدند و پس از پیروزی انقلاب اسلامی به حالت اولیه خود بازگشتند با این تفاوت که قبله آنها هم اکنون آمریکاست.
به هر حال در جریان مشروطه با مطرح شدن روشنفکران، رهبری نهضت دوگانه شد از این رو می‌بینیم در مهاجرت کبری، حالتی که مردم از اول داشتند از دست می‌دهند و یک حالت دوگانگی در مردم بوجود می‌آید. برخی به طرفداری روحانیت آگاه به قم می آیند ولی برخی به سفارت انگلیس پناه می‌برند و این حالت دوگانگی در رهبری، ایدئولوژی و مردم یک شکست بسیار جانانه‌ای را بر پیکر نهضت مشروطه وارد می‌کند و نمی‌گذارد این جریان ادامه حیات دهد. به هر حال محصول و نتیجه انقلاب مشروطه رضا خان می‌شود به همین دلیل نمی‌توان برای مشروطه از عنوان «انقلاب» استفاده کرد.
در جریان انقلاب اسلامی، رهبری واحد به دست حضرت امام خمینی(ره) بود، ایدئولوژی هم ایدئولوژی اسلام ناب بود و مردم هم یکپارچه بودند، حتی در کردستان و نوارهای مرزی که اهل سنت زندگی‌ می‌کردند به رهبری امام می‌بالیدند و تمکین می‌کردند. همین سه رکن باعث پیروزی انقلاب شد و آنچه که امروز جهان‌خواران و استکبار جهانی فهمیده‌اند این است که وحدت در رهبری و ایدئولوژی و مردم، انقلاب را حفظ کرده و اگر بخواهد این انقلاب بزرگ را با شکست مواجه کند باید در این ارکان تشتت ایجا کنند و چون تشتت در ایدئولوژی بسیار سخت است از مردم شروع می‌کنند. اگر بتواند اختلاف در ایدئولوژی بوجود آورند، رهبران هم چندگانه می‌شوند و این مساله باعث شکست انقلاب می‌شود لکن خود مردم این مساله را به خوبی فهمیده‌اند و اجازه ایجاد چنین حرکتی را نمی‌دهند به همین خاطر است که بزرگان معتقدند انقلاب اسلامی زمینه های ظهور انقلاب نهایی حضرت حجت را فراهم می‌کند.

گفته شد در انقلاب مشروطه رهبری واحد بود پس چه شد که در رهبری دوگانگی پیش آمد؟
حجت الاسلام سخاوتی: اختلاف بین روحانیون و روشنفکران در رهبری نهضت مشروطه به خود روحانیون هم سرایت کرد، برخی روحانیون دور از معرکه و بیرون از ایران بودند، برخی روحانیون داخلی هم چون ژست روشنفکری داشتند با شیخ همراهی مناسبی نکردند مثل عبدالله بهبهانی که خود را یک مجتهد می‌دانست و حتی در نهضت تنباکو هم حکم میرزای بزرگ را زیر سؤال برده بود و روی منبر گفته بود قلیان بیاورید تا من بکشم، یا مرحوم طباطبایی نیز همین طور. برخی حرکت‌های روشنفکری روحانیون در داخل به دلیل کم بصیرتی بود، ولی مرحوم آخوند و نائینی که بیرون از ایران بودند تحت تاثیر اطلاعاتی که به آنها می‌رسید واقع شده بودند و تقصیر آنها را می توان از کمبود ارتباط و وسایل ارتباط جمعی دانست.

خوب این مساله مدیریت زیرکانه و هوشیارانه امام خمینی (ره) را می‌رساند که چطور توانست با وجود سلایق مختلف همه را در یک خط قرار دهد. نظر شما در این باره چیست؟
حجت الاسلام سخاوتی: برخی روی این مساله تاکید دارند که مشروطه خواهان، همه روحانیون طرفدار خودشان را ترور شخص یا شخصیت کردند و به گونه ای همه را از بین بردند چون با روحانیت دشمن بودند، به هر حال بحث مدیریت سلایق و دیدگاه‌ها در جریان انقلاب اسلامی از زیرکی های حضرت امام بود و نمی توان توقع داشت که شهید مدرس و شیخ فضل الله مثل امام خمینی(ره) عمل می‌کردند هر چند آنها هم وظایف خود را انجام دادند و پیش خدا ماجورند. شاید اگر امام در جریان مشروطه بود چنان اینها را جمع می‌کرد و وحدت در رهبری پدید می‌آورد که به هیچ وجه به تفاوت در ایدئولوژی نمی‌کشید ولی رهبران مشروطه نتوانستند این کار را بکنند و وحدت در رهبری به این اندازه نبود، در جریان مشروطه دیگران هم خود را هم عرض شیخ فضل الله می دانستند، از این رو وحدت در رهبری پیش نیامد، حتی در نهضت تنباکو، میرزای شیرازی به خاطر شخصیت بزرگی که داشت توانست وحدت در رهبری را ایجاد کند و نهضت را پیروز کند ولی در جریان مشروطه این وحدت حاصل نشد.
در جریان انقلاب اسلامی با وجود اینکه دشمن بسیار جسورتر شده بود ولی نتوانست پیروز شود. شیخ فضل الله را پس از پیروزی نهضت تنباکو دیدند که در خلوت خود گریه می‌کند، به وی می‌گویند شما که باید از این پیروزی خوشحال باشید، می‌گوید من از این ناراحتم که دشمن نقاط ضعف و قوت ما را دانست و برای آن برنامه‌ریزی می‌کند. گویا شیخ همان موقع داشت چوبه دار خود را در پانزده سال بعد می دید. در دوران انقلاب اسلامی دشمن رفته رفته قوی تر شده بود ولی حضرت امام به عنوان یک رهبر خود ساخته، آنقدر زیبا وحدت در رهبری و دیگر ارکان را ایجاد کرد که هر قدر دشمن تلاش می‌کند نمی تواند موفق شود؛ باید توجه داشت که در دوران انقلاب مثل دوره مشروطه نبود که آمریکا به مشکلات خود مشغول باشد، در جریان انقلاب آمریکا و انگلیس حتی با شوروی هم کنار می‌آیند. در قضیه نهضت جنگل مرحوم میرزا معتقد بود چه اشکالی دارد که بواسطه شرق غرب را بکوبیم بعد سراغ خود شرق برویم، میرزا در حقیقت می‌خواست تا حدودی از سیاست موازنه منفی استفاده کند ولی این سیاست جواب نداد چون به قول شهید مطهری گاهی سوسیالیزم و امپریالیزم دو تیغه یک قیچی‌اند و در واقع از پشت به هم دست داده اند. اینکار را با میرزا کوچک خان جنگلی کردند.
مستکبران هیچ ابایی ندارند که دنیا را با هم تقسیم کنند، یکی از دوستان می گفت به دفتر کار یکی از مسؤولان در غرب رفتم، دیدم زیر شیشه میزش چند عکس وجود دارد که نشان می داد گردن دو الاغ را با طناب به هم بسته‌اند و در سمت هر کدام مقداری یونجه ریخته بودند این الاغ‌ها هر کدام سعی می‌کردند به یونجه سمت خودش برود، ولی در عکس های بعدی نشان داده شده بود که هر دو الاغ به سراغ یک کپه یونجه رفته آن را خورده و سراغ کپه بعدی رفته بودند. این یک سیر از روابط بین الملل در اروپا و غرب را نشان می دهد که اینها در ابتدا چگونه حرکت می کردند و بعد چگونه دنیا را تقسیم کردند.
با وجود این شیوه حرکتی غرب، حضرت امام(ره) بسیار زیبا توانست وحدت در ارکان را بوجود بیاورد و تاکنون استکبار هرچه تلاش کرده نتوانسته ضربه ای به انقلاب بزند، هرچند جا دارد این سخن حضرت امام را یاد آوری کنیم که این کار، یک کار خدایی بود، حضرت امام(ره) می فرمود اینکه 14 کنگره از طاق کسری در شب ولادت پیامبر اسلام(ص) فرو ریخت دلیل بر این است که 14 قرن بعد همه اسباب ستم از ایران فرو می‌ریزد.

نقش رهبری و رویکرد مرجعیت شیعه نسبت به مشروطیت و انقلاب اسلامی از بحث‌هایی است که شاید بتوان بخش مهمی از دلایل شکست مشروطه و پیروزی انقلاب اسلامی را در گرو آن دانست، از حجت الاسلام نعیمیان می‌خواهیم در این باره توضیح دهد؟
حجت الاسلام نعیمیان: ما از خاستگاه های مختلف می‌توانیم به بحث مشروطه و انقلاب اسلامی بپردازیم. کسی که نگاه روشنفکرانه دارد از یک خاستگاه به این جریان می‌پردازد و کسی که نگاه دینی و مذهبی دارد از یک زاویه دیگر. برای اینکه نقش رهبری و مراجع را در دو نهضت بررسی کنیم به دیدگاه برخی روشنفکران می پردازیم که به نقش رهبری هم اشاره کرده‌اند. گاهی در یک فضایی ممکن است برخی بخواهند نقش آفرینی روحانیت و مرجعیت ولایی شیعی را در عرصه مشروطیت و انقلاب زیر سئوال ببرند و تضعیف کنند یا نادیده بگیرند ولی اگر رویکرد روشنفکری را یک بازی‌انگاری سیاسی بحساب آوریم ممکن است آنها نگاه گزینشی هم به تاریخ داشته باشند، چرا که اهداف و دغدغه‌های روشنفکرانه دارد، از این رو می‌خواهند به جایگاه و نقش روحانیت و مرجعیت بازی کنند، برای همین ناچارند در برخی مواضع نقش روحانیت را انکار کنند یا آنها را خیلی ضعیف ببینند، ولی پررنگ دیدن نقش روحانیت از سوی روشنفکران در برخی مواضع هم برآمده از دغدغه ها و نگاه های تاریخی خاصی است از این رو می‌کوشند تا ابعاد ویژه‌ای را پررنگ کند.
روشنفکران نمی‌توانند رهبری روحانیت و مرجعیت را در عرصه مشروطیت و انقلاب اسلامی به طور کلی انکار کنند ولی می‌کوشند این نقش را کمرنگ کنند تا این که رهبری را به دست فرد دیگری بدهند. دو رویکرد واقع گرایانه در برابر این دغدغه روشنفکران این است که ببینیم واقعیت چیست؟ آیا روحانیت و مرجعیت اصلا دخالت داشته یا نه؟ در جاهایی ممکن است بگوییم دخالت قوی داشته، جای دیگر دخالت کمتر و ضعیف تری داشته یا دخالت داشته ولی تضعیف شده است.
مشروطیت را می‌توان در چند مرحله بررسی کرد. در تاسیس مشروطیت، روحانیت مهمترین بخش رهبری آن را به دست داشته، در جهت دهی و هدایت عملی توأمان مشروطیت باز هم روحانیت نقش جدی و قوی داشته و بویژه در تهران و نیز در عتبات این نقش به خوبی ایفا شد. در ادوار بعدی با شکستی که مشروطه روحانیت می‌خورد مشروطه به دست دیگران می افتد و نقش روحانیت تضعیف می‌شود. در مقطع دوم یعنی در جهت دهی و هدایت عملی، مرجعیت و روحانیت با جناح‌ها و سلایق مختلفی حضور دارند اما از همان اول گرایش های روشنفکری، لژهای ماسونی، درباریان و جناح های عادی سیاسی که رقابت های سیاسی تنگاتنگی باهم دارند نیز دخیل در مساله هستند و باید نقش آنها را هم در نظر گرفت چرا که پدیده های اجتماعی تک عاملی نیست و رهبری آن هم لزوما تک عاملی نیست اما اینکه نقش چه کسی در رهبری پررنگ است و اسم چه کسی و چه جریانی به عنوان رهبر مطرح است، در جریان مشروطه حتما باید گفت روحانیت.
وقتی مشروطیت به شکست می‌انجامد رهبری هم منتفی می‌شود و زمامداری عملی به دست دیگران می افتد. این یک نگاه تاریخی عادی به مشروطیت است که نیاز به تامل جدی دارد مثلا سیدین که در تهران محوریت دارند واقعا محوریتشان چقدر است، وزن علمی و سیاسی آنها با شیخ فضل الله یکسان است یا نه؟ البته توجه به این نکته مهم است که شیخ فضل الله یک نماد است چون70-80 عالم که بعدا تحریم مشروطه را امضا کردند نیز طرفدار و هم نظر شیخ هستند.
در عتبات و در شهرستان ها مرحوم آخوند خراسانی، مرحوم مازندرانی و میرزا خلیل که طرفدار مشروطیت هستند یک طرف و مرحوم سید کاظم یزدی و برخی دیگر که نسبت به وقایع مشروطه توقف و احتیاط دارند طرف دیگر قرار دارند با وجود اینکه از تهران دورند اما یک بمباران تبلیغاتی شدید آنها را در برگرفته است، البته نمی‌توان گفت چون از تهران دورند اطلاعات کمی به آنها می‌رسد بلکه برعکس، اطلاعات زیادی به آنها می رسد لکن این اطلاعات کانالیزه شده است. به هر حال در چنین شرایطی خاستگاه اصلی مرجعیت، حفظ دین و استقلال ایران است و در این جنبه همه مراجع مشترکند؛ چه مرحوم سید کاظم یزدی چه مراجع سه گانه نجف، البته مرحوم نایینی در این مقطع از علمای درجه دو است چون مرجعیت مرحوم نایینی برای دوره رضا شاه است لکن در جریان مشروطه مرحوم نایینی از حواریون مرحوم آخوند محسوب می‌شد.
اهمیت مرحوم نایینی در یک بعد دیگر در نگارش کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله است که در حمایت از مشروطه نوشته است، لکن این برای دوره بعد از مشروطه اول است و یک اهمیت نظری دارد.
رویکرد علما کم‌کم متفاوت می‌شود که بخشی از آن به دلیل دور بودن علمای عتبات از تهران است، ولی کسانی هم که در یکجا هستند رویکردهای متفاوتی دارند، در این زمینه باید یک نگاه آسیب شناسانه جدی داشته باشیم که این نگاه برای انقلاب اسلامی هم موثر و عبرت آموز است.
سید عبدالله بهبهانی عالم شجاعی است لکن در بسیاری مواضع دل با دیگران دارد، در مواقعی مثل تصویب قوانین یا فضاسازی‌ها آن طرفی می شود، سید محمد طباطبایی یک عالم سیاسی است که برخی جاها با روشنفکران قرابت پیدا می‌کند، پدرش با میرزا ملکم خان ارتباطاتی داشته است، شریف کاشانی از اتباع و حواریون بهبهانی است کتاب قطوری هم از خاطراتش دارد که در آن می گوید من به پدر ملک المتکلم گفتم شما در کنار باغ سفارت انگلیس در قلهک یک باغی بگیرید که اگر مشکلی پیش آمد بتوانید به سفارت انگلیس پناهنده شوید، خودش می‌گوید دامادم که به شیراز رفت توصیه نامه‌ای به دفتر سفارت انگلیس در آنجا فرستادم که هوایش را داشته باشند، برخی از این حواریون خودشان به این طرز تفکرشان اعتراف دارند و این نکته، جنبه عبرت آموزی دارد.
شیخ فضل الله که در حضرت عبدالعظیم تحصن می‌کند، سیدین برای بازگرداندنش به آنجا می‌روند، شیخ روزنامه ناظم الاسلام را جلوی سیدین می‌گذارد و جسارت به حضرت زهرا در این روزنامه را به سیدین نشان می‌دهد، سیدین گریه می کنند، عین این در انقلاب اسلامی هم دارد اتفاق می‌افتد، مشی علما و مرجعیت در این واقعه تاریخی یک مشی خاص است، هر مقدار اصالت در افراد سراغ داشته باشیم این اصالت خودش را نشان می‌د‌هد، مرحوم شیخ تک نبوده، بلکه در این جریان تبدیل به یک نماد شده، مرحوم رستم آبادی، فومنی، آملی و بسیاری از علما بودند که نامشان در تاریخ برجسته نشده ولی در عین حال با شیخ هم نظر بودند، همه اصالت‌ها یک طرف می‌روند و آنها که کمی شذوذات، مشکلات، کم‌بصیرتی‌، ساده انگاری و اطلاعات کم دارند به طرف دیگر می‌روند.
یک نگاه اندیشه ای به این قضیه این است که ببینیم کسی که دغدغه روشنفکری دارد وقتی سراغ نقش رهبری و رویکرد مرجعیت در مشروطه می رود هدفش چیست. ممکن است بگویید اهمیتی ندارد و حداقلش این است که علما باید حواسشان جمع باشد که در جریان های سیاسی دیگران به آنها خط ندهند.
اما نگاه روشنفکرانه این را مطرح می کند که این مراجع و علما لزوما ولایت فقیه را هم قبول نداشتند بلکه از باب حسبه و ضرورت در جنبش مشروطیت دخالت کردند. مثلا اگر شیخ رهبری را به دست گرفت خیلی هم قائل به رهبری نبود بلکه در نظرش رهبری حداقلی بود و می‌خواست کار را در نهایت به دست مردم بسپارد. خوب این مفهوم مبهمی است، سپردن کار به دست مردم یک وقت به عنوان وظیفه سیاسی مردم مطرح می‌شود، خوب این درست است اما گاهی از این عناوین سوء استفاده می‌شود، مثلا اینکه مرحوم آخوند و نایینی برای مردم نقشی قائلند به معنای دیگر تعریف می‌شود با این بیان که رویکرد مرجعیت به مشروطه این نبوده که دنبال تصدی حکومت باشند بلکه دنبال امر به معروف و نظارت و در نهایت سپردن کار به دست مردم بوده‌اند.

خوب در آن زمان که اصلا مساله ولایت فقیه مطرح نبوده و مردم بیشتر با عنوان مرجیت آشنا بودند؟
حجت الاسلام نعیمیان: اینکه می گوییم مرجعیت، به معنای مرجعیت تقلید نیست بلکه مرجعیت حکم و تقلید بوده است، در دوره‌ای که ولایت فقیه متمرکز نداشتیم مرجعیت همان معنای ولایت فقیه را داشت. در جریان مرحوم میرزای شیرازی که حکم به تحریم تنباکو ـ و نه فتوا ‌ـ صادر می‌کند این حکم صادر کردن یعنی اعمال ولایت، اینکه مرحوم آخوند و مراجع به صحنه م‌ آیند و دستور می دهند این دستور دادن فتوا نیست، فتوا تشخیص مصداقش دست مکلف است، این حکم و اعمال ولایت است. رویکرد روشنفکری سراغ مرجعیت می آید و آن را حداقلی تفسیر می کنند به این بیان که این یک امر عرفی است و چون مراجع، رهبران سنتی بودند و مردم به آنها اقبال داشتند، رهبری سیاسی را هم به دست گرفتند، لکن این مراجع هم می‌خواستند در نهایت کار را به دست مردم بدهند، الان آقای کدیور تز اصلی‌اش این است که مرحوم آخوند خراسانی ولایت را قبول نداشت و برای مدعای خود دو جمله مبهمی را مطرح می کند که جای نقد دارد، لکن مرحوم آخوند معتقد است قدر متیقن ولایت فقیه است، فرض کنید مرحوم آخوند ادله لفظی ولایت فقیه را قبول نداشته باشد اما در نهایت تصریح می‌کند که تنها فقیه می‌تواند عهده‌دار زمام امور شود. برای مراجع و علما در دوره مشروطه تلگراف ها و جملات ساختگی بسیاری وجود دارد و جناح غالب یعنی مشروطه خواهان که تاریخ را نوشته‌اند از این اسناد ساختگی به وفور استفاده کرده‌اند، حال برخی روشنفکران این جملات را برجسته و آن را به عنوان رویکرد مرجعیت مطرح می‌کنند.
یک تحلیل انحرافی دیگر درباره رویکرد مرجعیت اینکه علما اختلاف فتوا داشتند. کسانی مثل کدیور معتقدند شیخ فضل الله طرفدار سلطنت بود در حالی که این مساله درست نیست. وقتی شیخ می‌بیند مجلس به دنبال برداشتن حجاب و مخالفت با دین و بایسته‌های دین است و مجلسی‌ها این قدر وابسته‌ به غربند و با دین ضدیت، بین مجلس و سلطنت کدام را باید برگزیند، کدام را ترجیح دهد، محمد علی شاه را که یک شاه سنتی و البته ظالم است و یا مجلسی را که دقیقا وابستگی و ضدیتش با دین مشخص است، شیخ فضل الله از ابتدا دنبال محدود سازی شاه بود و اینکه با نظارت مجلس، ظلم شاه را کنترل کند، برای همین در ابتدا از مشروطه حمایت کرد، اما وقتی دید این استبداد تبدیل به استبداد مضاعف، استبداد اکثریت و وابستگی به غرب شد، شروع به مخالفت کرد و در این جریان تنها هم نبود. خوب پس نمی توان گفت شیخ فضل اله سلطنت طلب است، اینکه امثال کدیور مطرح می‌کنند که فقها در پی تعطیلی «فقه حکومت» بودند حرف بی معنایی است، همین ها به شیخ فضل الله نسبت می دهند که ایشان قایل به مشروعیت سلطنت بود و می‌گفت امور سلطانی و عرفی برای شاه و امور شرعی برای فقیه، این دروغ بزرگ را به شیخ فضل الله نسبت می دهند در حالیکه شیخ مبرا از این است. اصلا همین که ایشان در عرصه سیاست دخالت می‌کند یعنی خودش را ولی امر حساب کرده است. یک روش روشنفکران این است که شما سراغ هرکسی که بروید آنها اندیشه‌اش را بازخوانی می‌کنند و با فضاسازی‌های عجیب و غریب سعی می کنند تفسیر خود را به خورد مردم دهند، حتی در مورد امام خمینی(ره) یا قائلین به ولایت مطلقه فقیه نیز این وجود دارد و شبیه به این مساله در انقلاب اسلامی هم هست.

حجت الاسلام سخاوتی: درمورد حمایت شیخ فضل الله از سلطنت، بحث اهم و مهم و دفع افسد بفاسد است که یک بحث فقهی و اصولی است و کسی که این طور حرکت نکند عقل و دین ندارد، امیرالمومنین(ع) در حدیثی ‌می‌فرمایند عاقل کسی نیست که خوب و بد را تشخیص می‌دهد بلکه کسی است کهبد را از بین بد و بدتر تشخیص می دهد.
در مشروطیت وحدت در ارکان نهضت تا یک زمانی وجود داشت و به تعبیر شیخ این وحدت تا قبل از دیگ پلوی انگلیس بود، زمانی که مهاجرت کبری صورت می‌گیرد و علما به قم می آیند، روشنفکران هم به سفارت انگلیس دعوت می شوند، آنجاست که این بحث مشروطه متولد می شود. البته نمی‌توان گفت میرزا ملکم خان و آخوند زاده در آن وحدتی که مطرح شد طمع نداشتند ولی تا پیش از مهاجرت کبری نمی‌توانستند کاری بکنند، تنها یک بحث قانون خواهی و رفع ظلم و استبداد مطرح بود.
به هر حال در قضیه استبداد زدایی، مهار ظلم، ایجاد قانون و ایجاد عدالتخانه از ابتدا مرحوم شیخ علمدار بود و دیگران هم با او بودند ولی در ادامه کار، انگلیس و استعمار ضربه خود را می زند و در این جریان انشعاب ایجاد می کند.‌ در اینجا دیگر شیخ نمی توانست وحدت ایجاد کند چراکه بحث حذف اصول درمیان بود‌. در مهاجرت صغری و بسط مرحوم شیخ در حرم عبدالعظیم، مرحوم بهبهانی و طباطبایی به جمع خودشان می‌گویند ما می‌تواینم شیخ را از تحصن خارج کنیم‌، برای همین شبانه پیش مرحوم شیخ می‌آیند و در بسط شیخ می‌نشینند شیخ همین طور گریه می کند و سند ارائه می‌دهد و می گوید از من می‌خواهید تا به شما ملحق شوم، با این روزنامه و آن توهین به حضرت زهرا(س) و .... چه کنم‌، در نهایت سیدین می‌گویند شیخ تو را می کشند، می‌گوید اگر مرا کشتند شما را هم می‌کشند و همینطور هم شد به سال نکشید که بهبهانی را ترور فیزیکی و طباطبایی را ترور شخصیتی کردند.
به هر حال وقتی مرحوم شیخ به دار آویخته شد همه زانوهایشان لرزید، سر خورده و ناراحت شدند.

اشاره داشتید به کتاب تنبیه الامه مرحوم نایینی، لطفا درباره این کتاب توضیحی بدهید.
حجت الاسلام سخاوتی: مرحوم نایینی کتاب تنبیه الامه و تنزیه المله را در جوانی نوشت ولی بعدها که به مرجعیت رسید، دید از برخی از این کتاب سوءاستفاده می‌کنند. برای همین آن را جمع کرد. این کتاب مبانی جالبی دارد. گاهی آیت الله جوادی آملی در بحث ولایت فقیه در بیع به طلاب توصیه می‌کردند که این کتاب را بخوانند. مرحوم نایینی در این کتاب در بحث مقبولیت و مشروعیت، مساله انتخاب و انتصاب را تبیین کردند لکن آن را ترویج نکردند، شاخص تر از این بحث را آقای منتظری در کتاب «دراسات فی ولایت الفقیه» انجام داد که در آن اساسا نصب را زیر سوال برد، 5 وجه برای نصب عنوان کرد، هر 5 وجه را رد کرد و رد انتصاب را دلیل بر انتخاب گرفت، این کتاب از این جانب آسیب دارد، لکن نکات خوبی هم دارد که نمی‌توان آنها را نادیده گرفت.
به هر حال امروز بخش‌های مشکل‌دار کتاب مرحوم نایینی را برجسته می‌کنند و برای دانشجویان و طلاب مطرح می‌کنند، مرحوم نایینی در مساله ولایت فقیه به قدر مقدور قائل است چون نمی‌تواند فراتر از آن را ببیند. مرحوم شیخ و مرحوم آخوند هم نگاهشان ولایت فقیهی است‌. اگر اندیشه‌های این علما شفاف سازی شود بالاتفاق اجماع بر این دارند که فقیه می تواند و باید حکومت کند، اصلا بحث در این نیست که فقیه می تواند حکومت کند یا نه؟ بحث در این است که آیا غیر فقیه هم می‌تواند حکومت کند یا نه؟ اساسا بحث ولایت فقیه هم امروز و هم آن روز دچار یک شانتاژ تبلیغاتی شده است. در ذهن علمای گذشته اصلا نمی‌گنجید که بتوانند مثل الان حکومت کنند و فقیه همه کاره باشد برای همین این مساله را به صورت امروز مطرح نکردند وگرنه از بسیاری از کتاب های نوشته شده در دوره قاجار و پیش‌تر از آن بحث ولایت فقیه بر می‌آید یعنی از زمانی که محقق کرکی در قرن 8 این بحث را شفاف سازی کرد و عملا هم به کار برد از آن موقع فقها می‌گفتند ما خودمان حاکمیم ولی این حاکمیت را از کانال سلطان اجرا می‌کنیم از این رو می‌بینیم در دوران پهلوی و برخی ادوار قاجار که این حالت زیر سوال رفته بود و اجرایی نمی‌شد، فقها مشروعیت حکومت و حاکمان را جدأ زیر سوال برده بودند.
اندیشه ولایت مطلقه در تمام جوامع حتی در جوامع سکولار نیز وجود دارد، اینکه بوش، اوباما، سارکوزی و دیگران می‌توانند در جان و مال و آبروی مردم تصرف کنند این همان ولایت است ولی اینها از جهت نظری در نهایت می‌توانند بگویند چون خود مردم خواسته‌اند این امر انجام می‌شود.
پس بحث ولایت مطلقه در سکولارترین و دموکراتیک ترین جوامع هم بحثی مورد پسند و جدی است، همه هم آن را قبول دارند، پس بحث ولایت مطلقه فقیه هم یک بحث جا افتاده است ، حال سوال این است که غیر فقیه هم می‌تواند این کار را بکند یا نه؟ و اگر می‌تواند به چه مجوزی؟
بعضی از کسانی که خود را از شاگردان امام می‌دانند و اکنون هم در حاکمیت هستند در پی آنند که بگویند حضرت امام هم نمی دانست می‌خواهد چکار کند بلکه این اتفاق پیش آمد و امام هم قبول کرد دلیلش هم این که در پیش نویس قانون اساسی هم حرفی از ولایت فقیه نبود نبود و خود امام هم در هیچ جا چنین چیزی را نگفته بود، در صورتی که این حرفها واقعا درست نیست چرا که در خاطرات بسیاری از بزرگان برخلاف این مطلب وجود دارد مثل سید کاظم حائری که برای بنده گفت حضرت امام از همان بدو ورود، بحث ولایت فقیه تمام وجودش را گرفته بود و خودش را حاکم و دیگران را طاغوت می‌دانست و اصلا غیر از این حرکت را جایز نمی دانست.

پس بحث ولایت فقیه ابتکار امام نبوده است بلکه یک سیر تاریخی دارد؟
حجت الاسلام نعیمیان: از دوران ائمه(ع) الگویی با عنوان دولت در دولت شکل گرفت. در هیچ جای دنیا امور قضایی جدا و خارج از امور ولایی و سیاسی حساب نمی‌شود به گونه‌ای‌که قضاوت جدای از ساختار سیاسی باشد، ائمه اطهار(ع) از یک دروه‌ای مراجعه به قضات خلفا را به عنوان مراجعه به طاغوت معرفی و به شیعیان امر کردند که یک سیستم خاصی شکل بگیرد و مراجعه به فقهای شیعی محوریت پیدا کند. از نظر وجوهات مالی هم همین طور، از این رو دولت ها هم به این مساله حساس شدند، برخلاف خوارج و زیدیه که دنبال تشکیل حکومت‌های مجزا می‌روند، حضرات معصومین شیعیان را در همان بطن جامعه خلافت نگه می‌دارند و آنها را خارج از مرزهای جغرافیایی اسلام نمی‌فرستند اما آنها را ترغیب می‌کنند که مدلی با عنوان دولت در دولت راه بیندازند. این مساله چند سده ادامه پیدا کرد، بعد از حمله مغول یک فاصله تاریخی بین مردم ایران با عصر خلافت ایجاد می‌شود و ایران فضایی برای رسیدن به یک دولت ملی مذهبی خاص پیدا می کند به معنای اینکه مستقل از خلافت پیشین است و یک کشور مستقل می‌شود و ایران که تا قبل از آن یک مفهوم جغرافیایی داشت به یک مفهوم سیاسی تبدیل می شود، بعدها در دوران صفویه این کشور مستقل با محوریت مذهب تشیع تشخص پیدا می‌کند، چرا که حکومت صفویه یک حکومت شیعی است ولی باز هم از منظر شیعه سلاطین صفویه حکام جور هستند در این مقطع علمای شیعه با حکومت همکاری جدی می‌کنند هرچند اختلاف نظرهایی هم در بینشان وجود داشت اما پس از اینکه حکومت پا برجا می‌شود باز این الگوی دولت در دولت وجود دارد. از آن پس تا دوره قاجار جایگاه و قدرت علما تقویت می‌شود، در دوره قاجار وقتی علما می‌بینند برخی همکاری ها موجب سوء استفاده می‌شود یا ممکن است به مشروعیت بخشی بینجامد خود را جدا می کنند. در دوره مشروطیه دیگر پایگاه علما خیلی تقویت شده، تا پیش از آن نمی‌توانستند سلطنت را بردارند و اگر با حکومت همکاری می‌کردند از سر ناچاری بود چرا که حکومت سلاطین مشروعیت ندارد، حتی برخی بزرگان مثل میرزای قمی نسبت به تعبیر اولوالامر برای شاه خیلی صریح موضع می‌گیرند، اگر در جایی بخواهند به حکمت مشروعیت بدهند به صورت موردی اذن می دهند که کار مشروع باشد لکن سلاطین را حاکم جور می‌دانند، این تا دوره مشروطه است، در دوره مشروطه یک فضای جدیدی ایجاد می شود که این فضای جدید زمینه را برای الگوی رفتاری جدید برای علما و مردم شیعه باز می‌کند و آن اینکه در این مقطع هر چند نمی توانند سلطنت را حذف کنند اما می توانند تضعیف وتهدیدش کنند، مشروطه یعنی تهدید کردن سلطنت و محدود سازی قدرت. شیخ فضل الله و دیگر بزرگان مشروطه‌خواه یا مشروطه از این لحاظ می‌خواستند سلطنت را محدود کنند، برای همین نوعی نظارت عملی و فائقه را بر دستگاه سلطنت پایه ریزی می‌کنند و مردم را هم به کمک می‌گیرند. در مرحله بعد از نظر تاریخی به حذف سلطنت هم می رسیم چرا که هم زمینه اش ایجاد می‌شود و هم اینکه مردم خودشان را به محک تجربه می‌آزمایند و می فهمند که قدرت سرنگون کردن سلطنت را دارند. لذا اگر انقلاب اسلامی پس از مشروطه نبود معلوم نبود مردم این خود آگاهی را نسبت به خودشان داشته باشند به هر حال مردم اولین بار در مشروطه خود را آزمودند و محک تاریخی زدند و فهمیدند که می‌توانند حاکمیت را ساقط کنند حال هر دستی هم در این قضیه دخیل باشد فرقی نمی‌کند، چرا که مردم توانستند این کار را بکنند.
در زمان مشروطه، شان و جایگاه ولی فقیه در ذهنیت عمومی بالا رفته بود، اگر فقیه و عالمی وجود داشت کم‌کم موقعیتش بالا رفته و مرجع تقلید شده بود، صرف مرجع تقلید هم نبود، مرجع حکم و تقلید بود به ویژه پس از جریان میرزای بزرگ و تحریم تنباکو. این مساله در مشروطه بیشتر خود را نشان داد و این ولایت عینی خود را نمایان‌تر ساخت و زمینه را برای انقلاب اسلامی بوجود آورد.
در مورد نظریه ولایت فقیه، مغالطه بسیار مهمی وجود دارد، ممکن است بگویند فلانی ولایت فقیه را قبول ندارد، اولاّ مراتبی از ولایت فقیه را همه فقها قبول دارند؛ ولایت در تقلید و افتاء ، ولایت در حدود و تعزیرات، ولایت رد قضاوت، امور حسبیه (اموری که متولی شرعی ندارد مثل امور مربوط به یتیم، صغیر و مجنون) در این موارد ولایت مطرح شده، اینکه دایره ولایت چقدر است بیان‌های مختلفی آمده است، فرض کنید کسی دایره موسع ولایت را قبول نداشته باشد این به معنای نفی ولایت فقیه نیست ولو اینکه کسی ادله نقلی ولایت فقیه را نقد کند و دایره آن را ضیق بگیرد، باز در این صورت ادله عقلی باقی است، در ثانی در بحث های فقهی، ادله فقاهتی و ادله اجتهادی مطرح است اگر ادله اجتهادی نقد شد باز ادله فقاهتی و اصول عملی باقی است. آیا باید گفت ولایت به غیرفقیه می‌رسد، عرف شیعه و ذهنیت آن تا به حال این بوده که هر کس از جانب خدا ماذون نباشد نامشروع است پس نمی‌توان گفت کسی که برخی ادله ولایت فقیه را نفی و نقد کرد اصل ولایت را قبول ندارد و اینطور نیست که همین شخص امور ولایی را به دست غیر فقیه بسپارد، لذا مرحوم آخوند خراسانی می‌گوید فقیه قدر متقین است، یعنی اگر من ادله روایی را قبول نکردم ، نمی‌توان گفت ولایت فقیه را قبول ندارم. این یک بخش از بحث علمی است. حال اگر فقیهی در جامعه نبود نوبت به مومن عادل میرسد، مرحوم نایینی در تنبیه الامه و دیگر فقها از این باب، بحث را مطرح می کنند، ایشان نمی‌گویند ما ولایت فقیه را قبول نداریم می‌گویند اگر از باب حسبه بخواهیم بحث کنیم اولا حسبه عام است، ثانیا امور ضروری حتما شامل حکومت هم هست.
مرحوم نراقی، شاگردش عبدالرسول کاشانی، مرحوم آقا نجفی اصفهانی که در دوره مشروطه علم مشروطه در اصفهان است، برادرش مرحوم محمدعلی نجفی، مرحوم ابراهیم کلباسی همچنین مرحوم صاحب جواهر و صاحب عروه اینها همه رساله‌های مفصل در ولایت فقیه دارند. در اصفهان که مهد تشیع پس از صفویه است بحث های ولایت فقیه جدی است.
در دوره مشروطه مرحوم سید عبدالحسین لاری رساله ولایت فقیه دارد و در آن تعبیر به ولایت مطلقه می‌کند، با توجه به اینکه در فضای مشروطه، مجلس شأنش از جهت نظری بالاتر از شاه است، ایشان در رساله خود می‌گوید رییس مجلس باید فقیه باشد و نمایندگان هم باید عمال این فقیه باشند، خوب این خودش یک الگوی ولایت فقیه است.
در انقلاب اسلامی آیت الله بروجردی، آیت الله حایری و بسیاری از دیگر علما این بحث ها را دارند، حضرت امام خیلی پیش از اینکه در نجف بحث ولایت فقیه را مطرح کنند در کشف الاسرار مباحث آن را مطرح کرده‌اند، حتی در بحث اصولشان در دهه 30 که آیت الله سبحانی تقریراتشان را با عنوان «تهذیب الاصول» منتشر کرده‌ بحث ولایت فقیه را بیان کرده‌اند، آیت الله گلپایگانی همان موقع درس خارج ولایت فقیه داشتند، حتی خیلی جالب‌تر آقای شریعتمداری که بعد از انقلاب با حضرت امام رقابت شخصی پیدا می کند و کارش به جای بدی می‌رسد در زمان شاه درس خارج ولایت فقیه شروع می‌کند.
آقای سید هادی خسرو شاهی سال گذشته در پاسخ به فرزند شریعتمداری که می‌گوید ایشان ولایت فقیه را قبول نداشت جواب بسیار تند و مستدلی می دهد و می‌گوید ایشان درس ولایت فقیه داشت، آقای خسروشاهی می‌گوید در شماره دوم مجله الهادی که من متصدی اش بودم مصاحبه ای با شریعتمداری کردم که وی در آن مصاحبه نفی سکولاریسم کرد و گفت که حکومت اصلا برای غیر فقیه نیست. هرچند شریعتمداری بعدها قائل شد که محدوده ولایت فقیه کمی محدودتر است. پس اینطور نیست که در مراحل آخر مبارزه حضرت امام رویکرد ولایتی پیدا کرده باشد، بلکه از اول چنین نظری دارند و یک مبحث جدیدی هم نبوده است. این نکته هم جالب است که از مرحوم نراقی به بعد و در لابلای کلام بسیاری از بزرگان تعبیر اجماعی بودن وجود دارد، مرحوم نراقی حتی بر عمومیت دایره ولایت ادعای اجماع می‌کند تا نشان دهد اولین کسی نیست که این بحث را مطرح می‌کند. حضرت امام در عمل بحث ولایت فقیه را به منصه ظهور رساند، به هر حال بحث ولایت فقیه یک بحث ریشه‌دار است هرچند ممکن است از جهت نظری اختلافاتی در بین علما وجود داشته باشد.
یک موید دیگر این که در عمل گاهی بزرگانی که خود را اعلم می دانستند عهده دار مرجعیت نمی‌شدند دلیلش این بود که مرجعیت را صرفا مرجعیت تقلید نمی دیدند، مرجعیت را ولایت می دانستند و خود را مسئول جامعه می دیدند. یک شاهد دیگر اینکه اگر کسی به دستگاه های دولتی می پیوست این را فقها همکاری با دستگاه جور می‌د انستند مگر اینکه آن شخص از آنها برای این کار اجازه می‌گرفت، خوب این حرف دو معنا دارد یکی اینکه سلاطین نامشروعند دوم اینکه اگر کسی از فقیه اجازه بگیرد مشروعیت پیدا می‌کند خوب کسی که اجازه می دهد حتما یک ولایتی دارد که اجازه می دهد.

بحث ارتباط علمای نجف و قم در جریان انقلاب مهم است چرا که امام بحث ولایت فقیه را در نجف مطرح می‌کند و این خود نوعی ارتباط با علمای نجف است و این همان حلقه مفقوده در مشروطیت است، نظرتان در این باره چیست؟
حجت الاسلام سخاوتی: بحث ولایت فقیه را امام در نجف مطرح کردند هر چند پیش تر از آن در تاب کشف الاسرار در دوران رضا خان بحث ولایت فقیه را بیان کرده‌اند بحث ولایت فقیه اکنون واقعا دچار شانتاژ تبلیغاتی شده، ولایت در قضا، افتاء، امور حسبه و ولایت درحکومت کردن از اقسام چهارگانه ولایت است، تا امور حسبه اجماع داریم و همه قبول دارند که فقیه در این امور ولایت دارد. اینکه حسبه چیست و منحصر در صغار و مجانین است یا فراتر از آن، شهید مصطفی خمینی در کتاب خود تا حدود 40 مورد از موارد حسبه را برشمرده است ولی هیچ کس این شمارش را دلیلی نگرفته که امور حسبه منحصر درهمین موارد باشد، لذا مرحوم میرزا جواد تبریزی شاگرد مرحوم خویی در صراط النجاة آورده است که استادما اشاره ای داشتند که از کجا معلوم که در یک زمانی حفظ یک نظام از موارد امور حسبه نباشد خوب بنده هم که شاگرد مرحوم تبریزی هستم حاشیه ای به این قول استاد می‌زنم که از کجا معلوم گاهی اوقات تشکیل یک حکومت و یک نظام از امور حسبه نباشد؟
بر اساس بیان مرحوم خویی، الان حفظ نظام از اوجب واجبات است، یعنی یک نقطه تلاقی بین حکم حضرت امام و فتوای این بزرگان وجود دارد که حفط نظام از اوجب واجبات است ولی گاهی فراتر از این را هم می‌توان از فرمایشات اینها استفاده کرد و آن اینکه تشکیل یک حکومت از امور حسبه است، امور حسبه یعنی اموری که متولی ندارد، برخی مثل محسن کدیور ناشیانه می‌گویند خوب حکومت که متولی دارد ولی حساب نمی‌کند که این متولی، طاغوت و نامشروع است و متولی شرعی حساب نمی شود، باید کنار زده شود، به محض این که کنار زده شد بی متولی و از امور حسبه می شود، یعنی اگر بر اساس نگاه قائلین به ولایت مقیده فقیه هم بخواهیم بحث کنیم می‌‌توان تشکیل حکومت را بعضا یا کلا از موارد امور حسبه بحساب آورد و گفت چطور شارع برای چند بچه یتیم دل می سوزاند ولی برای یک جامعه یتیم دل نمی‌سوزاند و البته از این هم شبهه قیمومیت برداشت نمی شود که برخی مثل سروش و امثال وی روی آن حساسیت نشان داده اند.
پس بحث ولایت فقیه واقعا دچار یک شانتاژ تبلیغاتی شده از این رو اصل بحث باید روشن شود، مرحوم آیت الله معرفت در اواخر کتاب جامعه مدنی خود بر اساس دیدگاه آیت الله خویی و تبریزی در کتاب قضا و جاهای دیگر (نه در کتاب بیع)، این دو بزرگوار را هم ولایت مطلقه‌ای دانسته است و این مطلب در مقاله هایی که مربوط به ایشان است در سایت‌های مختلف وجود دارد.
به هر حال در جریان پیروزی انقلاب اسلامی وحدت در ارکان به دلیل ظهور و بروز ولایت مطلقه فقیه به شکلی که باید در غیبت کبری خود را نشان دهد صورت گرفت و این دلیل پیروزی انقلاب است و ان‌شاءالله دلیل اتصالش به حکومت مهدوی نیز هست.

این که زمام امور، یعنی حکومت هم در دست فقیه باشد یا نه چقدر در پیروزی انقلاب اسلامی یا شکست مشروطه موثر بود؟
حجت الاسلام نعیمیان: مرحوم نایینی در مقطع مشروطه از علمای درجه دوم است ولی این نکته مهم است که می‌گوید دخالت در امور ولایی به دلیل اذن فقیه است و دخالت مستقیم فقها را در یک رده خاص تعریف می‌کند. به رغم اینکه رساله ایشان در پاسخ به مشروعه خواهان است ولی حرف و ایده مشروعه‌خواهان را علیه خود آنها هم بکار می‌برد. مرحوم شیخ فضل الله برای تضمین نظارت فقها بر اسلامی بودن قوانینی اصل تراز اول را مطرح می‌کند، همان الگویی که ما اکنون به عنوان شورای نگهبان می شناسیم، به این صورت که یک سری از فقها خارج از مجلس بر قوانین نظارت کنند و بر این مساله اصرار دارد و نهایتا به تصویب هم می‌رسد، البته سیدمحمد طباطبایی مخالف شیخ است و می گوید این فقها باید از اعضای مجلس باشند ولی به هر حال نظر شیخ پذیرفته می‌شود، مرحوم نایینی می‌خواهد مشروعه خواهان را به نقد بکشد همین را به آنها پس می‌دهد این خیلی مهم است، ولی همین کافی نیست چون از جهت نظری و از باب حسبه زمام امر را دست فقیه می‌بیند ولی در عمل زمام را به فقیه نمی‌دهد. این تفاوت مشروطه با انقلاب اسلامی است، وقتی که زمام اصلی امر واقعا و مستقیما به دست فقیه باشد این خود یک ضمانت است و باعث پیروز شدن انقلاب می‌شود، خیلی فرق دارد که پرچمداران نهضت کسانی مثل تقی زاده‌ها باشند و مراجع از او حمایت کنند یا اینکه پرچم دست خود مرجع باشد و وقتی هم که حکومت را تاسیس کرد این پرچم را دست خودش نگه دارد و دیگران به عنوان نیروهای اجرایی به صورت موقت کارها را عهده دار شوند، به نظرم شکست مشروطه و پیروزی انقلاب اسلامی یک وجه مهمش این بود که یک ضمانت اجرا فقط برای مشروع بودن قوانین نباشد و بگوییم چند فقیه بر قوانین نظارت کنند، خوب این امر اصلا به مرحله اجرا نمی رسد. این اصل را شیخ فضل الله گذاشت ولی اجرا نشد. مرحوم آخوند و جمعی از علما نامه نگاری کردند و بیست فقیه را معرفی کردند که مجلسی ها پنج نفرشان را انتخاب کنند. ولی مجلسی ها به این عمل نکردند، خود شیخ فضل‌الله به این مساله معترض شد و گفت آخوند خراسانی نامه فرستاده، چرا شما عمل نمی کنید. از آن پس تا دوران پهلوی، حکومت مشروطه است، اشکال اساسی که امام به حکومت پهلوی ایراد می‌کند هم این است که فقهایی که باید بر قوانین نظارت کنند کجا هستند، خوب وجود فقهای ناظر بر قوانین مجلس یک ضمانت حقوقی است و این ضمانت حقوقی خودش یک ضمانت اجرایی می‌خواهد که آن ولی فقیهی است که قوای نظامی و انتظامی را در اختیار دارد.
در جریان انقلاب اسلامی پرچم تا آخر دست رهبر انقلاب باقی ماند،دیگران آمدند و رفتند. در استمرار انقلاب هم این مهم است که این پرچم دست خود ولی فقیه باشد به ویژه اینکه نیروی نظامی و انتظامی هم دست خود رهبری است، اگر فرماندهی کل قوا در اختیار ولی فقیه نبود خیلی راحت ممکن بود مثل مشروطه پیش آید.
بحث سلطان شیعه اصلا مربوط به دوران مشروطه نبوده است، امثال کدیور عملا حرف شیخ فضل الله را به حاشیه می برند، باید ببینیم صرف تعبیر برای ما مهم است یا واقعیت؟ در دوران صفوی وقتی گفته می‌شود سلطان شیعی، در مقابل سلطان اهل تسنن معنا دارد، ولی در دوره مشروطه، قرار نیست که سلطان سنی شود و اصلا زمنیه اش هم نیست پس وقتی می‌گویند سلطان شیعی بیشتر لفاظی است، چون زمینه تغییرش وجود ندارد. بله یک موقع نادر شاه می‌خواست مذهب تشیع را از رسمیت بیندازد در آنجا سلطان شیعی موضوعیت داشت ولی در دوره قاجار اگر می گویند سلطان شیعی دیگر آن حساسیت وجود ندارد.
ولی نکته اساسی این که آقایان روشنفکر و حوزویان سکولار وقتی سراغ مرحوم نراقی به عنوان ایده‌پرداز ولایت مطلقه می‌روند، می‌گویند مرحوم نراقی سه الگوی حکومت مطلوب ارائه داده است و الکوی سوم را «سلطان مقلد» مطرح می‌کنند، لکن مرحوم نراقی وقتی می‌گویند ولایت فقیه یعنی بقیه نامشروعند، بله اگر کسی اذن بگیرد در در دیدگاه همه فقها مشروع می‌شود مثل رییس جمهور، منتها وقتی این را جزء حکومت‌های مطلوب مطرح می کنند می‌خواهند بگویند مرحوم نراقی که مساله ولایت مطلقه را مطرح کرده این حرف را هم زده است. در حقیقت اینها با بحث‌ها بازی می‌کنند تا مرحوم نراقی را که راس نظریه پردازان ولایت فقیه است خرابش کنند ولو با یک مسائلی مثل تعریف از شاه در جامع السعادات، در حالی‌که همه می‌دانند موضع سیاسی با اندیشه سیاسی نبست خاصی دارد.

حجت‌الاسلام سخاوتی: در تفاوت موضع سیاسی با اندیشه سیاسی، خود حضرت امام هم وقتی مبارزه را آغاز کرد در اولین نامه‌ای که به شاه داد در آن خطاب اعلیحضرت را بکار برد و خیلی محترمانه به شاه خطاب کرد، آقای سید حمید روحانی این خطاب را در کتابش «نهضت امام خمینی» نیاورده است، آقای روحانی می‌گوید امام اولین بار که این کتاب را دیده بود مرا خواست و گفت چرا خطاب مرا نیاوردی، شما وظیفه ات بود بیاوری و تاریخ را درست نقل کنی، قضاوتش با خود مردم است که می‌خوانند، برای شروع این گونه حرکت کردن لازم است، خدای متعال هم به حضرت موسی می‌گوید به طرف فرعون برو و با زبانی نرم و با نصحیت او را دعوت کن، این یک حرکت قرآنی است.
حال اگر محمد رضا شاه به حرف امام گوش می‌داد، امام که داعی حکومت کردن به این شکل را نداشت، اگر آنها خود را در اختیار امام می‌گذاشتند امام به آن شکل حکومت می‌کرد، چراکه در آن وضعیت شاه آلت اجرایی ولی فقیه می‌شد یعنی فقیه حاکم بود و از طریق شاه عمل می‌کرد.

پس نتیجه این که در جریان انقلاب اسلامی، ارکانه سه‌گانه رهبری، ایدئولوژی و مردم واحد و یکپارچه بودند و از سوی دیگر می‌توان گفت به منصه ظهور رسیدن نظریه ولایت فقیه یکی از مهمترین دلایل پیروزی انقلاب اسلامی است، هرچند این نظریه پیش از این نیز در کلام همه فقها فی‌الجمله بوده است لکن کاری که حضرت امام انجام داد عملی کردن این نظریه در عرصه حکومت بود. /916/گ401/ع



ارسال توسط امیررضا خالد....